پایگاه خبری تحلیلی شهرستان کاشان

روایت یک خبرنگار پیشکسوت از انقلاب کاشان

کدخبر: 10966
مرداد ۱۷, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۱:۱۵ ق.ظ

کاشان اول– زهره حق پناه/ وارد اتاق کار آقای کیخا که شدم، صحنه‌ای نوستالژیک را دیدم. میزی ساده و کمدهایی ساده‌تر از آن و همه از آن فلزی‌هایی که دهه شصت رایج بود. روی صندلی که نشستم با منظره ای جالب و در عین حال غمناک روبرو شدم. تقریبا نیمی از دیوار مقابلم پر بود از عکس بسیاری از شهدا و برخی پدرانشان و گهگاهی جملاتی در بین آن‌ها دیده می شد. تابلویی از بریده عکس‌های روزنامه‌ که نصف دیوار را پوشانده بود. علت را که جویا شدم، پاسخ جالبی شنیدم و آن اینکه این ها بچه های من هستند! و کسی بدون بچه‍‎هایش نمی تواند زندگی کند. در میان تعریف‌هایش گاهی بغض می کرد؛ اما می کوشید با سکوتی چند لحظه‌ای، آن را بپوشاند. دفتری را برایم باز کرد و از مجسمه ای گفت که برای پایین آوردنش ماجراهایی رقم خورده بود.

photo_2017-02-01_01-51-25
حاج موسی کیخا، خبرنگار و مستندساز پیشکسوت انقلاب اسلامی و دفاع مقدس است. او گرچه رویدادها و خبرهای پرشماری را در تاریخ انقلاب و دفاع مقدس کاشان به ثبت رسانده؛ اما از خود او چندان خبری نیست. حضور میدانی او در جریان بسیاری از حوادث تاریخ انقلاب و جنگ، حافظه خارق العاده در حفظ جزئیات و دقت مثال زدنی در گزارش وقایع، از ویژگی های این وقایع‌نگار، عکاس، فیلمبردار و نهایتا خبرنگار انقلابی است.

در نوبتی که برای شنیدن روایت‌ تاریخی اش از یک مقطع خاص در آستانه انقلاب با او به مصاحبه می نشینیم، ماجرای تصمیم جوانان برای سرنگونی مجسمه شاه و راهبری های روحانیون حاضر در این تظاهرات و تشییع شهدا را از او می شنویم که مربوط به دوشنبه ۲۱ آذرماه ۱۳۵۷ را که مصادف بود با ۱۰ محرم الحرام ۱۳۹۸ هجری قمری و روز عاشوراست.

کاشان اول بدون دخل و تصرف رایج خبری، با حفظ قواعد نگارش تاریخ شفاهی، گفته های این راوی انقلاب را منتقل می کند.
«شب عاشورا بعد از جلسه سخنرانی آیت الله خزعلی، تیراندازی دژخیمان در یکی از خیابان ها آغاز شد. من هم به آنجا رفته بودم و بعد از کلی درگیری متوجه شدم دو نفر شهید شدند. در ساعت ۸:۳۰ صبح نام دو شهید اعلام شد. شهید سید مصطفی بنی هاشمی ۱۵ ساله ساکن محله پشت مشهد کاشان و رضا کامویی ۱۸ ساله. این دو شهید شب عاشورا بین ساعت دو تا سه نصفه شب بر اثر اصابت گلوله در کنار کلانتری دو دروازه اصفهان به شهادت رسیده بودند.

عکس سید مصطفی بنی هاشمی جلوی درب مسجد آقا بزرگ نصب شد. این عکس، شهید را در حالی که دو تیر به شکم وی اصابت کرده بود نشان می داد. بهت و عصبانیت در چهره مردم دیده می شد.

شروع تشییع جنازه 
ساعت ۹ صبح مسجد آقا بزرگ و خیابان های اطراف و کوچه‌های آن مملو از جمعیت شده بود و جنازه شهید سید مصطفی بنی هاشمی را که در تابوت گذاشته بودند، جلوی شبستان مرکز اجتماع روی زمین قراردادند. نام شهید در چهار گوشه تابوت نوشته شده بود و روی آن را با پارچه ای سیاه پوشانده بودند و همه روی آن گل می ریختند.

مردم کاشان در دسته جات منظم با دادن شعارهای ضد شاه وارد مسجد می شدند. ساعت ۱۰:۳۰ صبح هیئت ابوالفضلی مسجد جمعه در حالی که عده آن ها با همراهان به پنج هزار نفر می رسید، وارد مسجد شدند و چون سخنران داشت سخنرانی می کرد؛ شعارهایشان را در مسجد قطع کردند.

آیت الله امامی کاشانی بالای منبر بود و در رابطه با جنایات شاه و اربابش آمریکا سخنرانی می کرد. رزمندگان، فریادزنان و مرگ بر شاه گویان وارد می شدند و ده‌ها هزار جمعیت بسیج شده در مسجد با رزمندگان گذر شیخ، هم آواز شدند.
چون روز عاشورا بود، همه پرچم قرمز به دست گرفته بودند. پلاکاردهای عکس امام خمینی و پرچم های قرمز کوچک و بزرگ فضا را قرمز رنگ کرده بود. پس از سخنرانی آیت الله امامی کاشانی که درباره نهضت و راه نهضت سخنرانی می کرد و گویا سخنان عالمانه اش در نهایت، اتمام حجتی با مردم بود، جمعیت ده‌ها هزار نفری اشعار مداح را با چشمانی گریان و خیره به تابوت ها بازگو می کردند.
برخی از اشعار این بود: ای شهید قبر تو در دل ماست، در موسم دامادی جان دادی به خاطر آزادی، برادر من
در همین لحظه پیکر دومین شهید شب عاشورا رضا کامویی ۱۸ ساله را به وسیله تابوت روی دوش گذاشتند و جمعیت وارد مسجد شد.
در حالی که می خواندند «مسلمان به پا خیز، برادرت کشته شد» یکباره شیون مردها طنین انداز شد و دست‌ها به هوا رفت و روی سرو سینه می‌زدند و این شعار را تکرار می کردند.

پیکر کامویی بر اثر فشردگی جمعیت به سختی حمل می‌شد و هجوم و فریاد جوانان مسجد را به لرزه در می آورد. پیکر دو همسفر، دو شهید در میان فریاد ده ها هزار نفر کنار هم گذاشته و تابوتشان گلباران شد. پس از یک دقیقه با شعر مردم همراه با تابوت ها به راه افتادند.
در خیابان‌های فرعی، هجوم جوانان مدام افزایش پیدا می کرد و صدها زن روی دیوارها و پشت بام های اطراف جمع شده بودند و گریه و زاری می کردند. با توجه به هجوم مردم، بیرون آمدن از مسجد به سختی انجام می‌شد، چشم‌ها همه گریان همراه با فریاد لااله الا الله و یا «برادر به پا خیز» و همچنین «مرگ بر شاه» همراه بود.

در این بین زمزمه هایی در میان جوانانی که همدیگر را می شناختند، شنیده می‌شد و آن این بود که «بچه ها آماده باشید امروز باید مجسمه شاه را پایین بیاوریم».

 

حرکت پشت سر روحانیت

حدود سه الی چهار هزار نفر جلوی تابوت‌ها می دویدند. انگار می خواستند بال بگشایند و خود را به مجسمه شاه برسانند که در آن زمان جلوی ساختمان پست‌خانه، میدان ۱۵ خرداد بود. از افراد حاضر پرسیدم تعداد این جمعیت چقدر است و آن ها بین ۱۰۰ تا ۶۰ هزار نفر را تخمین زدند. نزدیک میدان قاضی اسدالله، آقای مشکینی خواست که صحبت کند، اما چون جمعیت توقف نکرد؛ موفق نشد.

بالاخره قبل از میدان توانست جمعیت را نگه دارد. تابوت ها را روی زمین گذاشتند و جمعیت روی آسفالت نشستند. جوانان شعار می دادند «برادر شهیدم شهادتت مبارک» و «با خون این شهیدان شاه تو را می کشیم»

وقتی آقای مشکینی پشت میکروفون قرار گرفت؛ همه سکوت کردند. او از جوانان خواست نظم را رعایت کنند و تاکید کرد اگر می خواهید ما با شما باشیم؛ بر احساسات خود مسلط باشید و از جوانانی که جلوتر از همه با سرعت می رفتند، خواست برگردند و پشت سر روحانیت حرکت کنند.

جوانان خود را به پشت سر روحانیت رساندند و بار دیگر حرکت با نظم بهتری و همراه با شعارها آغاز شد. نظم رعایت شد، اما عصیان فروکش نکرد و همچنان جوانان خود را برای رفتن به سوی مجسمه شاه آماده می کردند و به هم دیگر اطلاع می دادند. وقتی تابوت ها و روحانیون به میدان امام حسین(ع) فعلی رسیدند؛ انتهای صف راهپیمایی هنوز به میدان قاضی اسدالله نرسیده بود.

از پیوستن خانم ها به راهپیمایی شدیداً جلوگیری می شد. جمعیت به سوی چهارراه پنجه‌شاه سابق که بعد -آیت الله کاشانی نام گذاری کردند- به راه افتاد و هنوز چند قدمی پیشروی نکرده بودند که مردی دلسوز و مسئول، راه را بر مجاهدان احساساتی و داغدار حاضر در راهپیمایی گرفت و همزمان بلندگوها از مردم خواستند که بایستند و روی زمین بنشینند.

آیت الله امامی کاشانی جلوی میکروفن قرار گرفت. اما شعارهای جمعیت اجازه سخنرانی نمی داد. ایشان نتوانست صحبت کند. جمعیت دوباره شروع به حرکت کرد و بعد از رسیدن به چهارراه، عده ای به دنبال تابوت‌های شهدا به خیابان باباافضل رفتند. اما جوانانی که عهد بسته بودند مسجمه را پایین بیاورند به طرف ۱۵ خرداد به راه افتادند.

آیت الله امامی کاشانی، آیت الله خزعلی، آیت الله مدنی کاشانی، آیت الله صبوری و آیت الله خراسانی برای تشییع شهدا به خیابان باباافضل رفتند.

 

احساسات جوانانه

ناگهان آیت الله یثربی؛ مجتهد بزرگوار، متوجه شد که عده‌ای از جوانان عصبانی که برخی با چوب و غیره هستند به طرف ۱۵ خرداد می روند. آقا دست پسرش را گرفته بود و می دوید. خودش را به جوانان رساند تا جلویشان را بگیرد که این کار را نکنند. من هم با ایشان همراه شدم تا صحبت‌هایشان را ضبط کنم. وقتی به صف جلوی جوانان رسید، در میان جمعیت ایستاد. همزمان آیت الله خزعلی و امامی کاشانی هم رسیدند. آقای یثربی خیلی ناراحت به نظر می رسیدند به طوری که من احساس کردم حامل پیام دردناک و ناگواری است.

ایشان در آغاز سخن و بدون اینکه بلندگو داشته باشد، در حالی که چشمهایشان پر از اشک بود اینطور شروع کردند: «انا لله و انا الیه راجعون. در شب عاشورا در صحرای کربلای امام حسین به همه اذن خروج دادند، ولی باز یاران واقعی اش ماندند و تا آخرهیچ گاه بدون اذن رهبر خود به میدان جنگ نرفتند. حتی ایشان به حضرت قاسم هم اذن میدان نمی دادند. آیا فکر می کنید پسر برادر نمی توانست بدون اذن عمو به جنگ برود و شهید شود؟ اما رفتن به میدان حتی به نفع اسلام بدون اجازه رهبر نمی شود. عزیزان این گفته نایب امام معصوم، آیت الله خمینی می باشد که بدون اجازه رهبران مذهبی خود حق ندارید دست به سلاح ببرید و یا غیر از آنچه رهبران می‌خواهند انجام دهید. در همین لحظه آیت الله امامی کاشانی هم آمدند و صحبت های آیت الله یثربی را تایید کردند. و گفتند رفتن جمعیت به سوی مجسمه اصلا صلاح نیست.

در این موقع جمعیت به حرکت درآمد و بدون توجه به گفته‌های آیات عظام بلند شدند و در حالی که بغض شدیدی در چهره هایشان معلوم بود، قصد داشتند در روز عاشورا به هر قیمتی که شده این مجسمه شمر زمان خود را پایین بیاورند!

آیت الله یثربی که متوجه شد جوانان احساساتی شدند و به صحبت های او توجه نکردند، به دنبال جوانان دویدند به طوری که عبای ایشان گاهی روی زمین می افتاد و خم می شدند و برمی داشتند و دوباره به راه می افتادند. تقریبا «سه راه میدان» بود که به جلوی جوانان رسید و طوری فریاد زد که همه سر جایشان ایستادند. خطاب به آن ها با صدای بلند گفت: جان شما و خون شما برای اسلام با ارزش است، ما به شما احتیاج داریم، این یک ذره گچ (مجسمه) نباید باعث مرگ شما شود. نمی گذارم شما به سوی مجسمه بروید. من جلو می ایستم؛ اول مرا بکشید، بعد به سوی مجسمه بروید. خون من فدای همه شما.

در حالی که آیت الله یثربی با بغض این حرف ها را می زدند، من به ساختمان پشت مجسمه نگاه کردم و کماندوهای شاه را در هر گوشه و کنار و پشت بام آن دیدم که موضع گرفته بودند و سلاح ها همه به سوی جوانان نشانه گیری شده بود. یک کامیون پر از نیرو هم جلوی ساختمان آماده باش بود.

 

شهید راه مجسمه گچی!
جوان ها وقتی آقا را گریان دیدند یکی از آن ها فریاد زد: آقا جان گریه نکن! ناراحت نباش! با اینکه حاضر بودیم همه جان خود را در این راه بدهیم، چشم؛ بر می‌گردیم و به دنبال تشییع شهدا می رویم. در این میان چند جوان فریاد زدند: ما باید مجسمه را پایین بیاوریم و آیت الله یثربی که خیال می کرد سخنانش کمتر در جوانان داغدار اثر گذاشته است، بیش از پیش رنگ از چهره اش پرید و دیگر هیچ آثاری از آن لبخند همیشگی در چهره اش دیده نمی شد.

با سرعت به جلو آمد. فرزند خردسالش را که همراه او بود، فراموش کرده بود. با احساس مسئولیت یک بار دیگر به همه هشدار داد و دوباره خودش را به سختی به جوانانی که حرف هایش را گوش نکرده بودند رساند. از آغاز مبارزات کاشان که حدود ۱۱ ماه می شد هیچ وقت ایشان را اینقدر مضطرب ندیده بودم. خلاصه به هر قیمتی بود جلوی آن عده را از حدود ۱۰ متری مجسمه گرفت و در حالی که نیروهای گارد شاه آماده شلیک بودند همه جوانان را به خیابان باباافضل برگرداند.

وقتی همه جمعیت به هم ملحق شدند، آیت الله یثربی با میکروفن خطاب به همه با فریاد گفتند: من گواهی می دهم که همه شما جوانان امروز برای شهید شدن در راه خدا آماده بودید و حاضرید برای پیروزی این نهضت اسلامی خون خود را بدهید و شهید شوید. اما بدانید که شهادت در راه خدا شرایط دارد، باید در راه خدا باشد نه در راه مجسمه گچی. انقلاب در ادامه راه مشکلات زیادی خواهد داشت، شما جوانان در آن مشکلات واقعی و در مسیر انقلاب و اسلام باید شهید شوید که آن مشکلات بسیار برای انقلاب سخت خواهد بود و جوانانی محکم مثل شما را می طلبد. این مقدار گچ که شبیه فرعون زمان است، نباید باعث مرگ حتی یک نفر از شما شود. شما ان شاالله در راه اصلی جهاد خواهید کرد و اگر در راه اسلام و با اجازه رهبر جهاد کردید و کشته شدید شهید محسوب می شوید.

حدود ۲۵ دقیقه مجتهد بزرگوار صحبت کرد و موفق شد آتش عصیان را در قلب جوانان داغدیده آرام کند. بعد همه جمعیت این دو شهید را تا مزار دشت افروز بدرقه کردند. از آن طرف نیروهای گارد شاه از شدت عصبانیت، تمام خیابان از ۱۵خرداد تا دروازه دولت، مغازه ها و بانک ها را و همچنین ماشین های شهرداری را نیز به آتش کشیدند. بین دروازه دولت تا میدان امام خمینی(ره) طی دو ساعت درگیری بیش از ۷ نفر گلوله خوردند. بعدها یک شب قبل از ۱۲ بهمن ۵۷ مجسمه شاه توسط خود نیروهای شاه پایین آورده شد به طوری که صبح فقط چندین مفتول از آن باقی مانده بود.»
انتهای پیام/