• کدخبر: 16230
  • انتشار خبر: ۱۲:۵۳ ب.ظ - جمعه ۱۳۹۶/۰۵/۲۷
  • چاپ خبر
روایت آنچه در استقبال از کاروان شهدای گمنام آران و بیدگل رخ داد؛

گزارش شاهدان عینی حادثه درگذشت «الهه بهمنی»

شاهدان عینی حادثه: مادر، همسر، خواهر و دخترعموی الهه بهمنی؛ این پیشمرگ کاروان شهدای گمنام در گفتگوهایی جداگانه جزئیاتی را روایت کرده اند که در گزارش پیش رو می‌خوانید.

کاشان اول/ هنوز چهل روز از استقبال مردم شهر آران و بیدگل از کاروان شهدای گمنام کامل نگذشته است که باید به داغ چهلمین روز درگذشت جانکاه یک مادر جوان در پای تریلی حامل پیکرهایی گمنام بنشینند. الهه بهمنی، بانویی بود که عاشقانه به استقبال این مسافران بهشت شتافت و خود نیز مسافر بهشت شد. کاشان اول حدود یک ماه پیش در گزارشی از حال و هوای خانواده این مادر ۳۳ ساله روایت کرد.(لینک گزارش اول) و اکنون در آستانه چهلمین روز وفات این بانو، گزارش مبسوطی از واگویه ها و نقل های دست اول خانواده وی را منتشر می کند. مادر، همسر، خواهر و دخترعموی الهه بهمنی به عنوان شاهدان عینی حادثه، در گفتگوهایی جداگانه جزئیاتی را روایت کرده اند که در ادامه می آید.

همچنین روح الله حیرانی، همسر آن مرحومه نیز در گفتگو با کاشان اول بیان کرد: مراسم شب هفتمین روز فوت این مصادف شد با پیروزی تیم پرسپولیس در رقابت سوپرجام و بالتبع در این شرایط، طرفداران تیم با حضور در خیابان، به ابراز شادی می‌پردازند؛ اما همه هواداران این تیم محبوب در کل شهرستان آران و بیدگل به احترام فوت این بانو، حرمت نگه داشتند و شاهد جشن‌های مرسوم پیروزی در این مواقع نبودیم که در این جا از همه طرفداران فهیم پرسپولیس، کمال تشکر و قدردانی را به عمل می‌آوریم.

خانواده این مرحومه نیز در پیامی* با تشکر از مردم و مسئولان آران و بیدگل و کاشان برای شرکت در مراسم تشییع و تدفین و یادبود، از این تشریک مساعی عمومی قدردانی کردند.

 

مادر الهه، آخرین ساعات همراهی‌ خود با دختر پرپر شده‌اش را اینگونه روایت می کند:

«الهه، ظهر به خانه آمد و ناهار خورد و قبل از آنکه بخوابد، به من گفت که مادر! امروز تشییع پیکر شهدا در آران و بیدگل است. از من خواست که در این مراسم شرکت کنیم که با اصرار الهه قبول کردم.

ساعت مراسم را از الهه پرسیدم و او گفت ساعت شش مراسم شروع می شود و بعد خوابیدیم، اما وقتی از خواب بیدار شدیم؛ ساعت شش و نیم شده بود و الهه را از خواب بیدار کردم و گفتم مادر ساعت شش و نیم شده و با این حال در مراسم شرکت می کنی؟ که با پاسخ مثبت الهه رو به رو شدم.

استقبال در میدان امام(ره)
برای بیرون رفتن آماده شدیم و وضو گرفتیم. ساعت هفت شد و آن زمان از خانه بیرون آمدیم. به باب المراد رفتیم. زیرا تریلی حامل پیکر شهدا آنجا رفته بود. الهه گفت که مادر زود خود را برسانیم تا به پیشواز آنها برویم و به همین جهت خود را به میدان امام خمینی (ره) رساندیم.

ماشین را پارک کردیم و رفتیم که مشاهده کردیم اسپند دود کرده و جمعیت زیادی در مراسم بودند و افراد آشنا نیز در میان جمعیت وجود داشت. تریلی آمد و در میان دود اسپند قصد کردم تا خود را به ماشین برسانم که دیدم پشت سرم روح الله؛ شوهر الهه است که به سمت الهه رفت و خاطرم جمع شد که الهه در کنار شوهرش و خواهر و دختر عمویش است.
کفش من زیر تایر رفت
دستم را به تابوت گذاشتم و سیل جمعیت باعث شد که متوجه نشوم الهه به کجا می رود. دور میدان امام(ره) پشت سرم الهه را دیدم که گریه می کند و دست هایش را بر روی تابوت گذاشته است. ماموران آمدند و ما را دور کردند تا دست و پاهای ما به زیر ماشین نرود. اما ماشین کج شد و کفش من زیر تایر ماشین رفت؛ اما با تلاش، آن را خارج کردم.

الهه را عقب راندم و گفتم مراقب باش و به همین دلیل الهه به وسط میدان امام خمینی (ره) رفت و بعد از آن دیگر او را ندیدم و وقتی او را دیدم با خواهرانش بودند و میدان امام خمینی (ره) را رد کردیم تا به اورژانس رسیدیم و همانطور که دست به تابوت می زدم و با آنها نجوا می کردم و از شهیدان طلب حلالیت می کردم؛ یک لحظه دیدم دستی به جلو صورتم آمد.

آخرین نگاه
دست‌ها دست های الهه بود و مانتوی سبز و النگوهای او را که دیدم مطمئن شدم. و به او گفتم مادر کجا می روی؟ اما از او جوابی نشنیدم. از من رد شد و رفت و به او گفتم الهه مراقب بچه هایت باش که دیدم با حرکت دست حرف هایی زد؛ اما متوجه نشدم و وقتی خواستم داد بزنم که «با بچه هایت سوار ماشین شو و برو»، پنج یا شش نفر از هم فاصله گرفتیم.

خود را به میدان امام خمینی (ره) رساندم و ماشین را سوار شدم تا پشت سر جنازه ها حرکت کنم. هیچ خبری از خود، خواهرانش، فرزندانش و دختر عمویش نداشتم و همانطور که پشت چراغ قرمز ایستاده بودم؛ دیدم ماشین جنازه ها جنب بانک صادرات است و من رو به روی جنازه ها جنب بانک تجارت ایستادم.

اولین خبر
ماشین را پارک کردم و با خود گفتم ده قدم دیگر همراه با تریلی حامل جنازه شهدا حرکت کنم. متوجه شدم که گوشی‌ام زنگ خورد و نتوانستم جواب دهم. بعد هرچه به آن شماره، الهه، خواهر و دختر عمویش تماس گرفتم، جواب ندادند و همانطور که ماشین را خاموش کردم، گوشی دوباره زنگ خورد. هر چه «الو الو» کردم جوابی نشنیدم.

پشت تلفن فقط می شنیدم که می گفتند «چی بگم؟ مادرش است. به او بگویم بچه ات زیر ماشین رفته است؟» گفتم حاج خانم با کی کار داری؟ کی زیر ماشین رفته است؟ در همین حین گوشی را قطع کرد. شماره ناآشنا بود و هنوز آن شماره در گوشی من هست.

یک لحظه دلم فرو ریخت و با خودم خیال کردم که شاید بچه های الهه باشند که تصادف کردند و به همین دلیل ماشین را پارک کردم و دویدم و در جستجوی فردی که زنگ زده بود و به من گفته بود فرزندت تصادف کرده است رفتم. یکی از برادران پاسدار به من گفت که: کسی که تصادف کرد، بچه نبود؛ بچه شما چند ساله است؟ گفتم پنج فرزند دارم و سه تا از آنها دختران من هستند، دختر برادر شوهر و نوه هایم و با یکدیگر شش و یا هفت نفر می شوند که در جواب شنیدم گفت چیزی نیست. یک زن زیر ماشین رفته و پایش قطع شده است.  گفتم فامیلی او چیست؟

او گفت که فامیلی شما چیست؟ گفتم فامیلی بچه من، بهمنی و خودم توسلی است. گفت ربطی به شما ندارد.

یک لحظه گفتم شاید فامیلی فرزندانش باشد. زمانی که گفتم فامیلی فرزندانش حیرانی است؛ فرد سپاهی گوشه چادر من را کشید و گفت که بیایید با این آقا حرف بزنید و تا گفت صحبت کنید گفتم حاج آقا! برای حیرانی اتفاقی افتاده است که در پاسخ گفت نه! یک زن است. به سر خود زدم و گفتم کدامیک از دختران یا فرزندانم آسیب دیدند؟

حرکت به طرف بیمارستان سیدالشهدا
گفت نه! اتفاقی نیفتاده و آن زن را به بیمارستان سیدالشهداء بردند و تا این خبر را داد، دویدم در حالی که آنها می‌گفتند صبر کنید تا خودمان شما را با ماشین ببریم. به سر خود زدم و گفتم خودم ماشین دارم و ماشین را برداشتم و بوق بوق و شیون کردم و گفتم راه را برایم باز کنید.

راحله؛ یکی از دخترهایم زنگ زد و گفت مامان خود را به بیمارستان سیدالشهداء برسان که بدبخت شدیم؛ گفت الهه… گفتم الهه چی؟ گفت پایش قطع شده است. با خودم گفتم که چیزی نیست؛ زندگی خود را می فروشم و خرجش می کنم.

خیابان شلوغ بود و از خیابان ملامحمد خود را به بیمارستان رساندم و به هر ترتیبی بود وارد بیمارستان سیدالشهداء شدم و دیدم سه تا بچه هایم نشسته‌اند. نه بچه های الهه پیدا بود و نه خود الهه. دیدم راحله و بقیه مانند جنازه کف بیمارستان نشسته اند و به سر خود می زنند.

یک نفر روحانی و یک نفر از بنیاد در بیمارستان بود. گفت شما با الهه بهمنی چه نسبتی دارید؟ گفتم مادر او هستم و به فرد دیگری گفتم که آقا ببخشید به من گفتند بچه من تصادف کرده است و حالا بچه من کجا هست؟

خدا به شما صبر بدهد
گفتند که بچه شما داخل بیمارستان نیست و او را به کاشان منتقل کردند. پرسیدم آیا او را به بیمارستان بهشتی بردند؟ جواب دادند نه! سه مرد مرا احاطه کردند و گفتند خواهر! چند دقیقه صبر کن تا به شما بگوییم! به من گفتند که فرزندم تصادف کرده است و در آخر یکی‌شان گفت: خواهر! خدا به شما صبر بدهد… به سر خودم زدم و گفتم مگر برای فرزند من اتفاقی افتاده است؟

یکی از برادرها به من گفت: طاقت داری بگوییم چه اتفاقی افتاده است؟ گفتم بگویید چه اتفاقی افتاده است؟  گفتند بچه ات با شهدا عروج کرد… خدا به شما صبر بدهد…  و این روز و روزگار و زندگی من است…»

 

خواهر الهه بهمنی؛ شاهد عینی اتفاق روز تشییع شهدا در آران و بیدگل، دقایق منتهی به حادثه را اینگونه نقل می کند:
«زمانی که به میدان امام خمینی (ره) رسیدیم، الهه به من گفت تا با گوشی فیلم بگیرم. گوشی را روشن کردم و شروع به فیلم گرفتن کردم و فیلم برداری را تا زمان رسیدن کاروان شهدا ادامه دادم. وقتی که کاروان رسید، دیدم الهه خودش رفت. صدایش زدم. زیرا دو فرزندش کنار من بودند. گفتم الهه! فرزندات… گفت شوهرم می آید و بچه ها را به او بسپار.

زمانی که شوهر الهه آمد بچه ها به سمت پدرشان رفتند و الهه هم جلو رفته بود. چند دقیقه فیلم گرفتم و داخل جمعیت شدم و دیدم که الهه با دخترعمویش جلو می رفتند. هر ازگاهی برمی گشت و داد می زد و می گفت که راحله زود باش؛ راحله دستت را به من بده و زود بیا.

خودکارت را بده
یک مرتبه به من گفت راحله! به من خودکار بده می خواهم روی تابوت شهدا چیزی بنویسم. به فاصله یکی دو قدم با هم بودیم تا نزدیک میدان شهدا رسیدیم. از وسط میدان شهدا رد شد. اما جیغ زد و برگشت. گفت که راحله زود باش؛ راحله بدو و آخرین لحظه که صورتش را دیدم وسط میدان بود.

چشم های الهه پر از اشک بود و داد زد راحله بدو! همین را به من گفت و از میدان پایین آمد و رو به روی بانک که بود، من دقیقا پشت سر او بودم. جمعیت هجوم آورد و یکی دو نفر بین ما فاصله افتاد. نگاه من به این بود که دستم به تابوت شهدا برسد. یک لحظه دیدم دختر عمویم جیغ زد و نگاهش کردم و گفتم فاطمه چی شده؟

صحنه حادثه
خودم را به فاطمه رساندم و دیدم داد می زند و مادرم را صدا می کند. دیدم جمعیت عقب می رود و من سر جایم خشک شدم. نمی دانستم چرا فاطمه جیغ می زند و دیدم تریلی از روی زنی که روی زمین افتاده است رد می شود. من با چشم خودم دیدم و اصلا فکر نمی کردم الهه باشد. فکر می کردم الهه جلوتر رفته و رد شده است.

وقتی که تریلی رد شد، یک لحظه دیدم نیم غلت زد و مانتوی سبزش را دیدم و فهمیدم الهه است و چیزی که یادم می آید رنگ مانتو است و دیگر بعد از آن چیزی یادم نمی آید.»

 

دخترعموی الهه، از شاهدان عینی حادثه است که تا آخرین لحظه همراه دختر عمویش بوده است. او داستان آخرین دقایق را اینچنین واگویه می کند:

«دفعه اول دست مرا کشید و با هم روی تابوت شهدا را دست کشیدیم و همیشه پشت سرش بودم. خودش دست مرا کشید و دست مرا به تابوت شهدا رساند. خودش نیز دست زد و به سمت عقب آمدیم و رو به عقب که آمدیم بین ما فاصله افتاد و من از او جا ماندم و از من جلوتر بود.

دوباره قصد رفتن کرد؛ اما من متوجه نشدم و نگاه کرد و به سمت تریلی شهدا دوید و زمانی که دوید، فاصله ما زیاد بود و جمعیت نیز خیلی زیاد بود. الهه در میان ازدحام جمعیت گم شد و بعد زن ها شروع به جیغ کشیدن کردند و من هم جلو رفتم و زودتر از همه الهه را دیدم.

الهه را فقط از روی مانتو شناختم
یک خانم سپاهی آنجا بود که مدام می گفت خانم‌ها کنار بروید خانم ها کنار بروید و وقتی که خانم ها کنار رفتند؛ من رفتم و الهه را دیدم و فقط از مانتو فهمیدم که الهه بود. بعد شروع به جیغ زدن کردم و در آن زمان راحله پیش من آمد و آن خانم گفت با شما چه نسبتی دارد؟ گفتیم خواهر و دختر عموی ما است.

خواهر سپاهی گفت کسی بزرگتر از شما هم هست؟ گفتیم زن عموی ما هم آمده است و راحله شماره را به آن خانم داد. به مادر الهه زنگ زد و من همان جا بودم و جیغ می زد و می گفت که من به او چی بگویم و گفت بیا خودت با او حرف بزن که گفتم من نمی توانم حرف بزنم و چند تا خانم آنجا بودند و حاضر نشدند حرف بزنند.

همین طور با یکدیگر حرف می زدند که تصمیم بگیرند چه کسی با مادرش صحبت کند که آن خانم سپاهی ما را به این طرف آورد و اصلا متوجه نشدم به شما گفتند یا نگفتند که بعد آمبولانس آمد و من، راحله و کوثر را با یک ماشین پلیس به بیمارستان بردند.

 

روح الله حیرانی، همسر الهه بهمنی، با صدایی که به ناله می‌ماند، از ماجرای آخرین ساعات و دقایق ملاقاتش با خانم جوان خود و از اتفاقات مراسم تشییع جنازه می‌گوید:

«داخل جمعیت بودم. جلوی تریلی شهدای گمنام داشتم سینه می‌زدم. از فاصله دور، خانمم و دو دخترم را دیدم. خیلی خوشحال بودم. حرکت می کردم و سینه می زدم. به همسر و بچه هایم که رسیدم، دست بچه ها را در دستانم گذاشت و سلام کوتاهی کرد و خواست که برود. گفتم خانم! کجا؟ کافی است دیگر. گفت: این شهدا مسافران بهشتند. شفاعت می کنند. گفتم از همینجا تماشا کن. کاروان که رد بشود، باهم دنبالش می رویم. به صحبتم اعتنایی نکرد. رفت جلو و دست به تابوت شهدا می کشید. داد زدم که زنگم بزن. هنوز دو دقیقه طول نکشیده بود که تماس گرفت و گفت: من تا مدرسه دخترمان الناز می روم، آنجا بیا دنبالم.

آخرین تماس
ده دقیقه صبر کردم. دیدم خبری از خانمم نشد. دوباره زنگش زدم. جواب داد که من با مادرم برمی گردم. تو منتظر من نباش. گفتم مزاحم مادرت خواهی بود. بیا با هم برویم. با اصرار خواست رفت. گفتم هر وقت به آخر مسیر کاروان شهدا (زیارت حضرت محمدهلال ع ) رسیدی، تماس بگیر تا با ماشین دنبالت بیایم.

من همراه بچه ها و برادر و پدرم به منزل آمدم. داشتم دست و صورت می شستم که خواهرخانمم تماس گرفت. گفت بیا بیمارستان… گفتم بیمارستان چه کار کنم؟ گفت بیا که بیچاره شدیم… گوشی را قطع کرد. هرچه تماس گرفتم کسی برنداشت. بچه ها را دست خواهرم سپردم. به سمت میدان شهدا آمدم دیدم خیلی شلوغ است. وسط های خیابان ۱۷شهریور که آخر کاروان بود، دیدم گوشه گوشه خیابان چند نفر نشسته اند دارند گریه می کنند. از یکی پرسیدم کاروان که آنجاست، چرا مردم اینجا گریه می کنند؟ گفت یک خانم زیر چرخ تریلی کاروان شهدا…

هی امام حسین را قسم دادم، امام زمان را قسم دادم… نمی دانم چطور خودم را به بیمارستان رساندم که تصادف نکردم. درب بیمارستان را باز کردند و به استقبالم آمدند. دیدم خواهران خانمم یک گوشه افتاده اند، مادرخانمم یک طرف افتاده، دختر عمویش یک گوشه… ولی خانمم را ندیدم.

خانمم هیچ تعارفی با من نداشت. خودش خوب و بد را تشخیص می داد. به این ایمان داشتم. ولی این بار، همه شاهدند که چقدر به او اصرار کردم نرو.

خانمم نان کارگری خورده بود. پدرش در شهر ما میهمان بود. نمی دانید چقدر آن چند ساعت به من سخت گذشت…

همسرم پیشمرگ شهدا شد
وقت این سیل جمعیت را دیدم که در مراسم تشییع جنازه آمده بودند، آرام شدم. وقتی دیدم روی کفنش نوشته اند «شهیده الهه بهمنی» آرام شدم.  آیت الله نمازی را در مراسم تشییع جنازه دیدم، بدنم لرزید. اینقدر که چهره اش نورانی بود.

دست آیت الله نمازی را بوسیدم. گفتم افتخار من و شهر من هستید. گفتم می دانم که دستتان به آقای خامنه ای می رسد. به ایشان سلام برسانید. بگویید که شوهر این خانم، یک انقلابی بود. هم نام امام خمینی بود. به آقا بگویید بیش از ۳۰ سال است که شهید می آورند در شهرها، ولی سابقه نداشته است که کسی اینطور پیشمرگ شهدا شود. فقط به آقای خامنه ای بگویید همسر ۳۳ ساله من، پیشمرگ شهدا شد. اگر الان هم جنگ بود، یقین دارم شهید می شد.»

——–
*متن پیام:

«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِباد / بعضى از مردم، جان خود را به خاطر خشنودى خدا می‌‏فروشند؛ و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.»

مشیت الهی بر این قرار گرفت در روزی که کاروانی از شهدا به‌ عنوان میهمان به دارالشهدا آمده بودند و مردم عاشقانه و پروانه‌وار به گرد این گل‌های پرپر بوستان خمینی(ره) طواف می‌کردند و از بوی خدایی آنها متنعم می‌شدند و با نوای عاشقانه «لبیک یا حسین» کاروان افلاکیان را بدرقه می‌کردند و نجوای میثاق با ره‌یافتگان بهشت بر لب داشتند و بر عهد خود با ولایت تا اخرین قطره خون تاکید می‌کردند، ناگهان هاتفی ندا سر داد؛ «هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله»

و در این میان بانویی مومنه و بسیجی با پاسداری از سنگر حجاب و عفاف در حالی‌که چفیه ایثار و رشادت بر دوش داشت، غرق در عارفانه‌های مناجات با انصار حسین علیه‌السلام، کربلایی شد و تا ملکوت پرکشید.

شاید از درد ِ جا ماندن از قافله شهدا سوخته بود که چنین زیبا به شهدا پیوست و همراه آنان پرکشید و یا آنقدر با درد ماندن ساخته بود که افلاکیان، برای عروج آسمانیش وساطت کردند و او را نیز همراه خود به مهمانی ملکوتیان بردند.

و این همه را، تربت پاک کربلا که در آخرین لحظات عمر به عنوان شفا و شفاعت در دستانش بود شهادت داد و تایید کرد.

وچه زیبا به ما آموخت که امروز زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست و باغلتیدن درخون خود فریاد زد که همه ما مدیون شهداییم.

برخود لازم می‌دانیم بعنوان بازماندگان آن مرحومه از آحاد اقشار محترم که در این مصیبت جانکاه تشریک مساعی نمودند و با حضور خود در مراسم تشییع و تدفین و یادبود و برگزاری ختم و هفتمین روز عروج آسمانی خانم مرحومه الهه بهمنی شرکت نمودند و با بذل محبت خویش موجبات تسکین آلام ما را فراهم نمودند و تسلی بخش دلهای پریشان ما شدند؛ خاصه:

-حضرت آیت الله نمازی نماینده ولی فقیه و امام جمعه شهر کاشان
-آیت الله موسوی امام جمعه شهر آران و بیدگل
-دکتر ساداتی نژاد نماینده مردم در مجلس شورای اسلامی
-سردار سلیمانی فرمانده سپاه صاحب الزمان (عج)
-فرماندار محترم شهرستان آران و بیدگل مهندس معینی نژاد
-فرماندهی و پرسنل ناحیه مقاومت بسیج سپاه آران وبیدگل
خانواده‌های معظم شهدا
-حوزه مقاومت امام سجاد علیه‌السلام
حوزه مقاومت بسیج الزهرا( س)
-مجمع رهروان وصال
-هیئات مذهبی شهرستان آران وبیدگل
-نهادها و ادارات و ارگانهای انقلابی
-جامعه روحانیت ومدیریت حوزه علمیه المهدی علیه‌السلام
-منتخبین شورای پنجم شورای اسلامی شهر
-فرماندهی و پرسنل نیروی محترم انتظامی
-اداره محترم پلیس راهور

و مردم شهید پرور شهرستان آران و بیدگل تشکر بعمل آورده و از خداوند متعال طول عمر باعزت برای تک تک عزیزان از خداوند متعال مسئلت داریم.

از طرف همسر، فرزندان داغدیده و خانواده های مصیب زده بهمنی و حیرانی

انتهای پیام/

درج دیدگاه

نظرسنجی

در حال حاضر نظرسنجی نداریم.

جستجو

آخرین اخبار

khabarkhoon.com