• کدخبر: 19527
  • انتشار خبر: ۶:۱۲ ب.ظ - چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۹/۸
  • چاپ خبر
درس کاشانی‌ها از یک خاطره 20 ساله؛

این شهر چهل تکه یک ملبورن می‌خواهد؟

وقتی با یک بازی فوتبال می‌توان دل‌های جامعه را به هم نزدیک کرد چرا آن را با بازی‌های سیاسی از هم دور می‌کنیم؟

کاشان اول؛ هادی قربانیان/ بعضی وقت‌ها گفتن یک اتفاق به صورت مکرر نه تنها بر ارزش آن نمی‌افزاید بلکه رنگ ملال و تکرار می‌زند اما تماشای قاب برخی روایت‌ها به دلیل خاطره مشترک بودن‌شان مانند آلبوم عکس‌های قدیمی سیری‌ناپذیراند مانند همین هشت آذر ۷۶٫

انگار همین ۲۰ روز پیش بود! دوران گذار از یک فضا به فضایی دیگر؛ روزگار سایه و روشن‌های سیاسی و اجتماعی… دانش آموز دبستان فردوسی نشسته پشت نیمکت پوسته شده با یادگاری‌هایی که هنوز قلب و تیر تم مشترک‌شان بود در شنبه‌ای پاییزی با شیفت بعدازظهر دوست‌نداشتی و حال پسرانی گرفته از تماشای دخترانی که بی‌خبر از هر جا تعطیل می‌شوند؛ “آنها چه می‌دانند هیجان دیدن یک مسابقه فوتبال ملی چیست؟ چرا امروز شیفت‌ها را جابجا نکردند؟” سوالاتی که حتی فکر پرسیدنش از مدیر و ناظم‌های دورانی که دفتر مدیر، به جای دریافت وجه کمک به مدرسه وصول کننده چک‌های چموشی با چَک‌های آبدار بود و هنوز روش دیگری جایگزین نوازش دست با کمربند –و به صورت مدرن‌تر خط‌کش- به عنوان ٱداب آشنایی با کارگزاران تعلیم و تربیت نشده بود غیرممکن به نظر می‌رسید.

البته برخی‌ها سرود نخ‌نمای «دلاوران، نام‌آوران ….» و بعضی‌های دیگر حتی سرود ملی را هم شنیده بودند و از بی‌احترامی استرالیایی‌های کافر سخن می‌راندند…آن روز، خبری از صف نبود و با یک قرآن و یک شعار، رضایت به حضور در کلاس‌مان دادند؛ معلم با تأخیری حدود یک ربع با چهره‌ای برافروخته وارد کلاس شد اما حضورش پنج دقیقه بیشتر طول نکشید «توفیقی تو شروع کن از اول کتاب هر کدام یک صفحه»؛بعد هم بهانه جلسه کرد و رفت؛ ‌طولانی‌ترین دوره کتاب فارسی انتظارمان را می‌کشید از «توانا بود هر که دانا بود»،« بوی ماه مهر»،«ابوذر»،«چشمه و سنگ»،«ماجرای یک نامه»،«سرگذشت یک معلم» و… دوباره از اول و معلمی که هر ۱۰ دقیقه – دقیقه که مشخص بود به اصرار مدیر است-می‌آمد و نگاهی می‌کرد و با حالتی که انگار هنوز جلسه مهمش ادامه دارد می‌رفت و با این خیال که همه چیز در امن و امان است؛ اما زهی خیال باطل! عده‌ای که اول کلاس به قول خودشان با عنوان “دشویی” اجازه خروج گرفته بودند هنوز از کار فوری خود باز نگشته‌اند عده‌ای هم انتهای کلاس رادیورا این طرف و آن طرف می‌چرخانند تا صدای پرنوسان گزارشگر راحت‌تر بشنوند..البته عده‌ای دیگر مانند نگارنده نیز با رفتن در نقش دانش‌آموز سربه راه مشغول ورق زدن برگ‌های کاهی بودیم.

در ۲۰ دقیقه آخر خبری از معلم نبود… تا آنکه زنگ تفریح گوش خراش زده شد؛‌همهمه عجیبی بود و خوشحالی غریبی در بین دانش‌آموزان به خصوص سال بالایی‌ها موج می‌زد..اما صحنه شگفت‌آور آنجا بود که ناظم سخت‌گیر و مدافع جایگزینی زنگ ورزش با ریاضیات، میکروفن برداشت و با لحنی سراسیمه و از شوق آکنده از راهیابی تیم ملی گفت؛ اینجا دیگر کسی جلودار دانش‌آموزانی که مجوز پایکوبی را یافته بودند نمی‌توانست شود انواع حرکت‌های موزون در یک ربع رونمایی شد…اما صحنه‌های اساسی را باید در مسیر بازگشت تماشا می‌کردیم: تعریف کردن باوجد بازی توسط جوانان پشت مو گذاشته و خوشحالی مردان سبیل برچهره که دیگر هیچ! حتی رگه‌هایی از شادمانی را می‌توانستی در سیمای آن پیرمرد لوازم‌التحریری بیگانه با خنده یا آن مادر سالخورده همنشین هرروزه امامزاده مقابل مدرسه که دعایش را به علت بهترشدن حال فرزند بیمارش بدرقه مردان نامحرم می‌کرد.درست مانند تصویری که بر بوم همه کشور نقش بست و برشی از آن سهم کاشان شد.

اما قصد این خاطره‌بازی تنها تعریف یک روایت بارها گفته شده نبود…منظور جست‌وجوی حسی بود که نیاز امروز ماست؛ وقتی با یک بازی فوتبال می‌توان دل‌های جامعه را به هم نزدیک کرد چرا آن را با بازی‌های سیاسی از هم دور می‌کنیم، زمانی که حال‌مان با بوسه یک توپ بر تور حسابی “توپ” می‌شود چرا از یک بوسه خالصانه بر گونه رفاقت و برادری پرهیز می‌کنیم. وقتی برای یک اتفاق در شهری که هزاران کیلومتر از ما دور است این چنین با یکدیگر حلقه اتحاد می‌زنیم چرا برای دل‌مشغولی‌های مشترک در شهری که ابتدا و انتهایش به اندازه یک نیمه فوتبال طول نمی‌کشد دور میز پیوند نمی‌نشینیم…هنگامی که برای یک پرچم این چنین دارای خواست یکپارچه می‌شویم چگونه در هر کوی و برزن علم خویش را بلند می‌کنیم و تنها از به حق بودن خواسته خود سخن می‌گوییم….نمی‌دانم شاید این شهر چهل تکه یک ملبورن نیاز دارد!

انتهای پیام/

درج دیدگاه

نظرسنجی

در حال حاضر نظرسنجی نداریم.

جستجو

آخرین اخبار

khabarkhoon.com