• کدخبر: 7226
  • انتشار خبر: ۷:۱۵ ق.ظ - سه شنبه ۱۳۹۵/۰۵/۲۶
  • چاپ خبر
اندر حال و هوای خانه سالمندان؛

اینجا هیچ چیز خوب نیست؛ جز مهربانی پرسنل و کمک های بی منتشان

اینجا، خانه سالمندان است، خانه ای که با دیدنش می فهمی که حتما نباید به قبرستان بروی و بیاد مرگ باشی. اینجا، بین زندگانی در انتظار مرگ هم می توانی به یاد مرگ باشی. با این نگاه می توانی مهربانتر شوی و دستی بگیری و دلی بدست آوری.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی کاشان اول/ خدیجه سادات صفوی، چشم هایش کم سو شده بود، دستان چروکیده‌اش دستانم را می خواند، کنارش نشستم و دستانش را گرفتم، نگاهش تنهایی را فریاد می زد، همانطور که دستش را به آرامی می فشردم گفتم: من دخترت می شوم، لبخندی بر صورتش نقش بست که اندازه همه دنیا می ارزید. آهش مرا به سال ها قبل برد، سال‌های جوانیش، ادامه آهش سفر ذهنم را تأیید کرد، گفت: جوان که بودم با پسرخاله ام که ازدواج کردم و به تهران رفتم، زندگی خوبی داشتیم، هر چند از نعمت فرزند بهره ای نداشتم، بعد از مدتی سکته مجال با هم بودن را از ما گرفت، تنها و غمزده به کاشان برگشتم، با خانواده خواهرم زندگی می کردم، مدت کوتاهی گذشت که دوباره ازدواج کردم.

از هر دو همسرش راضی بود، همسر دوم هم با سکته رفته بود، باز هم مدتی مهمان خانواده خواهرش شده بود، اما الان پنج سالی بود که تنها همدمش در گوشه آسایشگاه، سایه سرد تنهایی بود و چشمش به در بود که به دیدنش بیایند. اما هر بار بهانه ای مانع دیدار می شد. یکبار بی وسیله بودن، یکبار مشغله و یکبار … .

عکس کوچولوهای خواهرش بالای سرش، روی دیوار خودنمایی می کرد و گویی بعد از تنهایی،حضور گرمی داشتند. با این حال از حرف هایش بوی نا امیدی به مشام می رسید. اشکی که در چشمانش حلقه بسته بود سنگینی یک عمر را بر دوش می کشید و هر لحظه امکان داشت یه زانو دربیاید. وقتی از فضای آسایشگاه پرسیدم گفت: اینجا هیچ چیز خوب نیست؛ جز مهربانی پرسنل و کمک های بی منتشان.

یک ماه پیش سکته کرده بود، اما احتمال مرگ هنگام بیهوشی دست پزشکان را برای عمل بسته بود. می گفت: “خودم به عمل راضی ام.” از یکنواختی زندگی و تنهایی خسته شده بود و قصد رفتن داشت.

با ذهنی پر از سوال و ابهام از رفتار این بشر دو پا از او خداحافظی کردم و این بار دستانش را مهربانتر از قبل فشردم تا مدتی حس خوب دستانش را در دستانم لمس کنم. تمام مدت ذهنم مشغول بود. به این می اندیشیدم که مرگ هم پدیده عجیبی است یکی در انتظار آن است و سراغی از او نمی گیرد و دیگری را کاملا ناگهانی، در عنفوان جوانی، و در اوج امید به زندگی، غافلگیرانه در آغوش می کشد. اینجا، خانه سالمندان است، خانه ای که با دیدنش می فهمی که حتما نباید به قبرستان بروی و بیاد مرگ باشی. اینجا، بین زندگانی در انتظار مرگ هم می توانی به یاد مرگ باشی. با این نگاه می توانی مهربانتر شوی و دستی بگیری و دلی بدست آوری.

انتهای پیام/

درج دیدگاه

نظرسنجی

نظر شما در مورد عملکرد شهرداری کاشان چیست؟

مشاهده نتایج

بارگذاری ... بارگذاری ...

جستجو

آخرین اخبار

khabarkhoon.com